طلوع گل ياس




Monday, August 22, 2005

٭
قابل توجه تمامي دوستاني كه در مدتي كه در شهر كتاب كار مي كردم با آنها آشنا شدم و دوستان قديمم : فردا يعني سي ويكم مرداد ماه هزار و سيصد و هشتاد و چهار آخرين روز كار من در شهركتاب خواهد بود .آگر بدي از من ديده ايد به لطف خودتان فراموش كنيد و من رو ببخشيد . متشكرم



........................................................................................

Monday, August 15, 2005

٭
ديروز نبوده ام ... اگر ديروز مثل امروز بود، نمي خواستم كه باشم...
امروز گناه دار ...
امروز خسته...
امروز اجتماع هاي تهي...
امروز تهي ِ مجموعه ها...
امروزي كه انسانها به دنبال صندلي گران قيمتي هستند تا به جاي يك آغوش گرم خود را در آن تسلا دهند...
امروزي كه عشق ، جرم است و عاشق ، گناه كار...
نه ... اگر ديروز بسان امروز بوده و فردا همانند آن ، نمي خواهم كه بوده باشم در هيچ قري و زماني و لحظه اي.
...


(ايمان)



........................................................................................

Sunday, July 31, 2005

٭
سلام


اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت
بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت
حيف است طايري چون تو در خاكدان غم
زينجا به آشيان وفا مي فرستمت


‹‹حافظ››



........................................................................................

Tuesday, August 10, 2004

٭
" آفتاب را در فراسوی افق پنداشته بودم "
در آن هنگام که حضور تو
در بطن بیقرار من نطفه بست ،
دستانم پر از خورشید شد
...


(ایمان)




........................................................................................

Thursday, July 22, 2004

٭
امشب باز من برگشتم برای بودن و می خوام دلیل بودنم اینجا هم تکثیر بشه تا بیشتر اینجا بیام... این جزئ اون دسته از نوشته هام هست که تو دفترم زندونی بود و حالا می خواد با خونده شدن توسط بقیه بودن خودش رو و بودن مخاطبش رو تکثیر کنه...

********************************************************************


زاده شدم

در یک نگاه.

فریاد زدم...

گم شدم...

هست شدم...

نیست شدم...

در یک نگاه تو

رو به آسمان فریاد زدم

و تمامی افلاک را به سجده در برابر خویش فراخواندم.

(تنها به خاطر یک نگاه که از آن توست...)

فریاد برآوردم :

اهالی کائنات تاریک...

مردمان روزهای تیره...

منم

با عشقی به وسعت بیکرانگی...

طعم یک بوسه...

حرارت خورشید یک نگاه...

و نوایی از باد

که در خرمن گیسوان معشوق من ،

خودش را معنا داده است ... .

معشوق من...

یگانه موجودیت محض...

سرشار ...

روان...

پاک...

آرام... .

آنگاه در تو نگاه کردم و دریا در من زاده شد...

شوقی سرشار مرا به جستن تو در خویش فرا می خواند ...

تیرگی چشمانم را بسته بود و قول سیاهی مرا از رفتن در خویش می ترساند ؛

اما حضور تو در مرا به نبرد با سیاهی فرا می خواند ... .

تو را خویش یافتم که مرا به بودن ، رفتن و شدن سوق میدهی...

اما ترسم از آن ست که مبادا لحظه ای نگاهت ار از من بچرخانی

و در نبرد با سیاهی تنها رهایم کنی .

آنگاه که دستانم را معنا کردی ،

خورشید را دیدم که در آسمانم آفریده شد...

دریای وجودم از تو

سرمشق آرامش گرفت .

و اکنون

در بلند ترین نقطه ی هستی فریاد بر می آورم :

ای تمامی هستها

و ای تمامی فرشتگان ...

در مقابل معشوق من سر تعظیم فرود آرید

تا از وجود او

خورشید عشق در دلهای تاریکتان باز تابیدن گیرد ... .

من دستانم را به سویت دراز می کنم تا دست گیری و بودنم را معنا سازی.....

...

(ایمان نه فروشنده)





........................................................................................

Thursday, April 22, 2004

٭
سلام به همه ی دوستان.
با اينکه يه خورده دير شده اما سال جديد رو به همه تبريک ميگم و اميد که سال زيبايی رو پيش رو داشته باشين.
به خاطر اين که چند وقت نبودمو نتونستم جواب لطف شما دوستان عزيز رو بدم از همه معذرت ميخوام.
به اطلاع همه ی دوستام برسونم که با بازگشايی مجدد فروشگاه شهرکتاب آرين در خردادماه (به اميد حق) تصميم گرفته شده که فعلن وبلاگی با عنوان وبلاگ شهر کتاب آرين در پرشين بلاگ باز کنیم و فعاليتها و اخبار هفتگی يا دو هفتگی مربوط به اوضاع کتاب و موسيقی رو در اون بگنجونيم . منم قول ميدم که وبلاگم رو پر کار تر بکنم.

******************************************



........................................................................................

Thursday, February 12, 2004

٭
ساعتها
دقيقه ها
ثانيه ها
ساعات زندگی من در آرزوی متولد شدن ثانيه های با تو بودن است
تا نگاهت زمان زندگيم را آبستن کند.
تو بر روی عقربها می رقصی
آونگ را به دست گرفته ای و مرا تاب ميدهی .
من به سوی تو می آيم
و تو با عقربه ها بالاتر می روی.
و من سوار قطار ثانيه شمار به تو رسيدم تا با هم به زمان بی ثانيه وارد شويم.
اما صبر کن ...
بگذار تا عقربها را از صفحه بکنيم
شماره ها را پاک کنيم
و ثانيه و ساعتها را
با بوسه هايمان
برای خورشيد و ماه معنا کنيم....
...
(فروشنده)



........................................................................................

Friday, January 02, 2004

٭
گاهي وقتها آدم از بزرگي خيلي چيزها ،از زيبايي شون،يکه ميخوره، اشک تو چشاش جمع ميشه و فقط ميتونه سکوت کنه... اون موقع تن آدم يه لرزش عجيبي توش ميافته و يه حس قشنگي به آدم دست ميده... يه عالمه کار ميخواد بکنه... يه عالمه داد ميخواد بزنه ... يه عالمه ميخوادنگاه کنه ... اما فقط ترجيح ميده که سکوت کنه و لذت ببره...
از بزرگي يک اثر نقاشي ... از شفافيت يک نگاه... از حس يک نگاه ... از زيبايي يک اثر موسيقي ....و از بزرگي يک عشق ... و از احساس عظيم دوست داشتن ... دوست داشتن ... دوست داشتن شيرين ...
آدم وقتي احساس ميکنه که دوست داره ،ميتونه دوست داشته باشه، ميتونه عشق بورزه و با يک نگاه ابراز عشق کنه ودر مقابل معشوقش ميتونه بايک نگاه حتي براي يک لحظه زندگي کنه ، بايد به آدم بودن خودش غبطه بخوره....
حرفها تکراريه . همه . وقتي که دل آدم با آغاز يک عشق شروع به تپيدن ميکنه و به معشوق مي رسه ،دوستت دارم هم تکراري ميشه واون موقع استکه فقط سکوت به همراه دو چشم خيره در هم ، دو نگاه باروني به سراغ آدم مياد. انقد که نفسها ديگه حرف ميزنن .... چشمها حرف ميزنن.... سرانگشتان دستها حرف ميزنن ... و فقط اونايي که گوششون رو کر کردند ميتونن حرفهاي هم رو بفهمن. اونايي که فقط با گوش تن گوش نميکنن . گوششون تو چشاشون هم هست .... توي دلشون هم هست .... ويک انسان مخلوطند... انسان رئاليسم جادويي ...همه ي اندامها در همه جاي بدن حاضرند ... پاها در سرانگشتان دست... گوشها در چشمها.... نگاهها در لبها.... و تمامي اندامها قدرت دويدن در تمامي اندمهاي معشوق را دارد.... مثل زماني که با صورت در دشت موهاي معشوق قدم برميداري.........و...



(فروشنده)



........................................................................................

Friday, December 26, 2003

٭
در عمق شب
خورشيد وجودت
بر سرزمين من تابيدن گرفت
و مرا به آفريدن آسمان و زميني ديگر
دعوت کرد....

مي خواهم آسمان تنهاييم را
با تو نقش بزنم ...

ماه را روشنتر
ستارگانش را پر نور تر
شب را شفاف تر
زمين را سبز تر
و دريا را
دريايي تر
ژرف تر
و زيبا تر از ديروز به تصوير کشم ...

مي خواهم با تو
شهابها را
از دويدن در آسمان باز دارم
و به ميهماني خويش دعوت کنم
تا با گرمي دلهامان
آنان را از ترس سرد شدن و خاموشي
رهايي بخشيم...


با تو ...
دست تو ...
و دل گرم تو...


(فروشنده)



........................................................................................

Sunday, December 07, 2003

٭
بازم سلام.
بازم فروشنده اومد .کرکره مغازه رو دادم بالا . عيب نداره يه چند وقتي غيبت خوب بود . حالا باز برگشتم .مي خوام اين تو باز چيزايي رو که دوست دارم ارائه بدم .خيلي دلم برا مغازه تنگ شده بود .درسته شايد بازم مثل قبل نتونم که هر روز جنس بريزم توش اما سعي ميکنم هر وقت جنس اوردم ،جنسام خوب باشه و حداقل بتونه اگه مشتريي اومد اون رو منزجر نکنه . خدا کنه .وحالا اولين مشتريم داره مياد .بهش سلام ميکنم: سلام ايمان . خوبي؟ بفرمايين.... آقاي فروشنده مغازتون قديميه ... دست کم برا يک ماه پيش... آقاي فروشنده مي خوام براتون يه چيزي بزارم که رنگ و بوي تازه بده ... از خودم بزارم يا از کس ديگه؟....
و من به ايمان جواب دادم :نمي دونم . اينجا متعلق به شماست .هر جور دوست دارين.ايمان تند جواب داد: هاي صبر کن ... نه من مال جاييم . نه جايي مال منه .من نه توام و نه تو مني. اسمت به تو داره هويت ميده اونم از نوع خيلي پيش پا افتاده تا بقيه بتونن صدات کنن.يه سئوال ... آيا واقعان تو هموني هستي که صدات ميکنن؟ اگه اسم نداشتي چي بودي؟ آدم؟ و تو که ميگي آدمي اصلان ميدوني آدم يعني چي؟چقدر وجود داري؟انقدر هستي که نباشي؟يا انقدر نيستي که هستي؟...به ايمان جواب داد:انقدر دوست داره که باشه ،که نباشه.انقدر دوست داره که باشه تا وجود و موجوديتش از خاک خجالت نکشه؛ از آسمون خجالت نکشه؛ از آب ، هوا و خورشيد خجالت نکشه...
هي ......ديگه پيشوند ميم براي فاعل در کار نيست .آهاي بياين جمع شين... کي بود که به ايمان جواب داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



........................................................................................

Home